تبلیغات
سپرده بانکی - داستان کوتاه جالب
 
سپرده بانکی
 
 
شنبه 12 مرداد 1392 :: نویسنده : علی مدیر
وزی استادی در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت: «استاد! می شود در یک جمله

به من بگویید بزرگترین حکمت چیست » استاد از نوجوان خواست وارد آب بشودنوجوان این کارراکرد.


(بقیه در ادامه مطلب)


استاد با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت،طوری که نوجوان شروع به

دست و پا زدن کرد.استاد نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید.

او که از کار استاد عصبانی شده بود، با اعتراض گفت: « استاد ! من از شما درباره حکمت سؤال

می کنم و شما می خواهید مرا خفه کنید » استاد دستی به نوازش به سر او کشید و گفت:

«فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی.

هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی، معنی حکمت را هم می فهمی!»





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان جالب، عشق،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : علی مدیر
نویسندگان
نظرسنجی
در مورد بروز رسانی و مدیریت این وبلاگ نظر شما چیست؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :