تبلیغات
سپرده بانکی - داستان کوتاه (137) اردیبهشت 92
 
سپرده بانکی
 
 
شنبه 12 مرداد 1392 :: نویسنده : علی مدیر

روزی از روزها جانی  با خانواده اش برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ به مرزعه رفته بودند

مادربزرگ یک تیر و کمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه


(بقیه در ادامه مطلب)


موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خانگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش

خورد و اونو کشت جانی وحشت زده شد لاشه رو برداشت و برد پشت دیوار قایم کرد

وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش سالی  همه چیزو دیده ولی حرفی نزد

مادربزرگ به سالی خواهر جانی گفت توی شستن ظرف ها کمکم کن

ولی سالی گفت : مامان بزرگ جانی بهم گفته که می خواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه

و زیر لبی به جانی گفت : اردکه رو یادت میاد؟

جانی سریع رفت و ظرفا رو شست

بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که می خواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :

متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم

سالی لبخندی زد و گفت : نگران نباشید چونکه جانی به من گفته می خواد کمک کنه

و زیر لبی به جانی گفت : اردکه رو یادت میاد؟

سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد

چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی

رو هم انجام بده تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش

گفت مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت: عزیزدلم می دونم چی شده

من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیز رو با چشم های خودم دیدم اما چون خیلی دوستت

دارم همون لحظه بخشیدمتمن فقط می خواستم ببینم تا کی می خوای به سالی اجازه بدی به

خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : علی مدیر
نویسندگان
نظرسنجی
در مورد بروز رسانی و مدیریت این وبلاگ نظر شما چیست؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :