تبلیغات
سپرده بانکی - داستان کوتاه (263) اردیبهشت 92
 
سپرده بانکی
 
 
شنبه 12 مرداد 1392 :: نویسنده : علی مدیر

روزی روزگاری در زمان های کهن مرد کشاورزی بود که یک زن نق نقو و اعصاب خورد کن

داشتکه از صبح تا نصف شب در مورد هر چیزی که به ذهنش می رسید شکایت می کرد


(بقیه در ادامه مطلب)


تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه مشغول بکار بود یا شخم می زد

یک روز وقتی که همسرش برایش ناهار آورد

کشاورز قاطر پیر را  به زیر سایه ی درختی در پشت سرش راند

و شروع به خوردن ناهار خود کرد

بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد

ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد

چند روز بعد در مراسم تشییع جنازه زن کشیش متوجه چیز عجیبی شد

هر وقت یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد

مرد گوش میداد و به نشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین می کرد

اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک می شد

او بعد از یک دقیقه گوش کردن به حرف های مرد سر خود را به نشانه مخالفت تکان می داد

پس از مراسم تدفین کشیش نزد کشاورز رفت و از کشاورز در مورد قضیه ای که

دیده بود سوال کرد

کشاورز با لبخند گفت : خوب این زنان می آمدند چیز خوبی  در مورد همسر من می گفتند

که چقدر خوب بود یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود بنابراین من هم تصدیق می کردم

و سرم را به نشانه تایید حرف ها تکان می دادم

کشیش پرسید پس مردها چه می گفتند که مخالفت می کردی؟

کشاورز گفت : آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه ؟!!






نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : علی مدیر
نویسندگان
نظرسنجی
در مورد بروز رسانی و مدیریت این وبلاگ نظر شما چیست؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :