تبلیغات
سپرده بانکی - داستان زیبا (305) اردیبهشت 92
 
سپرده بانکی
 
 
شنبه 12 مرداد 1392 :: نویسنده : علی مدیر

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز

گذاشته بود برای مشتریهاافراد زیادی اونجا نبودن ۳ نفر ما بودیم با یه زن و

شوهر جوان و یه پیرزن پیرمرد که نهایتا ۶۰ تا ۷۰ سالشون بودما غذا مون ر

و سفارش داده بودیم که یه

(بقیه در ادامه مطلب)


جوان نسبتا ۳۵ ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه

گوشیش زنگ خورد

البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم

بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن

و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که :

خدا بعد از ۸ سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت :

این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن می خوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم

به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده

خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم

من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم

و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم

اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب کرد

و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد

خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود

اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای

گرفتن بلیط ایستاده بودیم ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه

دختر بچه ۴ یا ۵ ساله ایستاده بود تو صف

از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم

و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب می کنه

دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو شونش

به محض اینکه برگشت من رو شناخت  یه ذره رنگ و روش پرید

اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم

ماشالله از ۲-۳ هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده

همینطور که داشتم صحبت می کردم پرید تو حرفم گفت : داداش او جریان یه دروغ بود

یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم

دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت  : اون روز وقتی وارد رستوران شدم

دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم

همینطور که داشتم دستام رو می شستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم

البته اونا نمی تونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن

پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم

الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم

پیر مرده در جوابش گفت : ببین اومدی نسازی ها قرار شد

بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه

اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود

من اگه الان خود هم بخوام ولخرجی کنم نمی تونم بخاطر اینکه ۱۸ هزار تومان بیشتر

تا سر برج برامون نمونده همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن

او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین

پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ

با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار

من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت

تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم می میرم

رو کردم به آسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن

بعد اومدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه

باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین !!!

ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماها که دیگه احتیاج نداشتیم

گفت داداشمی : پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم

و بچم رو بدم ولی آبروی یه انسان رو تحقیر نکنم این و گفت و رفت …

یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه ولی یادمه که چند ساعت

روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم

واقعا راسته که خدا از روح خودش تو بدن انسان دمیده …





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : علی مدیر
نویسندگان
نظرسنجی
در مورد بروز رسانی و مدیریت این وبلاگ نظر شما چیست؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :