تبلیغات
سپرده بانکی - داستان کوتاه (460) تیر 92
 
سپرده بانکی
 
 
شنبه 12 مرداد 1392 :: نویسنده : علی مدیر
زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که

به مکتب می‌رفت از او پرسید : پسر جان چه می‌خوانی؟

پسرک جواب داد : قرآن

- از کجای قرآن؟

- انا فتحنا …


(بقیه در ادامه مطلب)


نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد

سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن ابا کرد

نادر گفت : چر ا نمی گیری؟

گفت : مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای

نادر گفت : به او بگو نادر داده است

پسر گفت : مادرم باور نمی‌کند می‌گوید : نادر مردی سخاوتمند است

او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد زیاد می‌داد

حرف او بر دل نادر نشست یک مشت پول زر در دامن او ریخت

از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان عاشقانه، داستان زیبا، داستان دلنشین، داستان 92،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 9 آبان 1392 05:01 ب.ظ
بچه که بود تیله ای از جیب خدا برداشته بود و با آن بازی می کرد و خوشبخت بود.
بزرگ که شد تیله کوچکش را گم کرد...
حالا با تیله زمین بازی می کند،
اما دیگر خوشبخت نیست.


1jomle.com




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : علی مدیر
نویسندگان
نظرسنجی
در مورد بروز رسانی و مدیریت این وبلاگ نظر شما چیست؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :