تبلیغات
سپرده بانکی - داستان کوتاه (520)
 
سپرده بانکی
 
 
شنبه 12 مرداد 1392 :: نویسنده : علی مدیر

رفتم نشستم کنارش گفتم : برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی ؟

گفت : بفروشم که چی ؟ تا دیروز می فروختم که با پولش آبجی مو ببرم

دکتر دیشب حالش بد شد و مُرد ، با گریه گفت : تو می خواستی گـُل بخری ؟


بقیه در ادامه مطلب


گفتم : بخرم که چی ؟ تا دیروز می خریدم برای عشقم امروز فهمیدم باید فراموشش کنم…

اشکاشو که پاک کرد ، یه گـل بهم داد گفت :بگیر باید از نو شروع کرد

تو بدون عشقت ، من بدون خواهرم …





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان عاشقانه، داستان زیبا، داستان دلنشین، داستان 92،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : علی مدیر
نویسندگان
نظرسنجی
در مورد بروز رسانی و مدیریت این وبلاگ نظر شما چیست؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :